بارانباران، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره

فرشته مهربون من

اولین تجربه استخر

از وقتی تو دلم بودی همیشه تو فکر بزرگ شدنت و با هم استخر رفتنمون بودم اخه من عاشق اب هستم و استخر زیاد میرم  تا اینکه جمعه 7 تیر یکی دیگه از اولین تجربه های زندگیت رو هم با هم شریک شدیم خیییییلی عالی بود حیف که نمیشد ازت عکس یا فیلم بگیرم هههههههه اینجوری شد که من یه هفته یی بود دلم میخواست بیارمت ولی جور نشد با عمه هات بیایم تا اینکه جمعه قرار بود با بابا 3 تایی بریم استخر البته بابا بره تو استخر اقایون ههههه بعد بابا زنگید به عمو فرهاد ( دوستش ) و اونها هم همگی اومدن  عمو فرهاد و الهام جون و ارین من سوییچ رو از بابا گرفتم گفتم قرارمون ساعت 2 بیرون استخر ولی اگه باران خوشش نیومد ما زودتر بر میگردیم خونه  و بای ب...
8 تير 1392

عکسهای قاطی پاتی

عاشق پوشیدن دمپایی های منی   عینک من رو که حسابی ترکوندی البته قابل نداره هههههه قایم شدن و بازی که همچنان پا برجاست  وقتی قایم میشی میگی باران کو ؟ ...
8 تير 1392

ارایشگاه من و باران

چند روز پیش تصمیم گرفنم یه کم موهات رو کوتاه کنم پس یه بطری شیشه شوی رو شستم و توش اب کردم  که خیلی خوب باهاش سر گرم شدی و در حال کارتون دیدن موهات رو کوتاه کردم اینم نتیجش عشقم   ...
8 تير 1392

روزهای عجیب عاشقانه

سلام عزیز دل مامان این روزها حس و حال عجیبی دارم روزهام همش با یه فرشته کوچولو میگذره که خیلی برام شیرین شده خییییلی. میدونم از اولش هی گفتم شیرین شدی خوشمزه شدی ولی باور کن الان از یکی دو ماه قبل خیلی لحظات قشنگتری با هم داریم   الان حرفهات رو میفهمم و همونطور تو هم خیلی بهتر به حرفام گوش میدی انگار بهتر درک میکنی مثلا  وقتی میای تو اشپزخونه میگی بیا باسی کنیم و بهت میگم دارم غذا درست میکنم برو بازی کن هر وقت کارم تموم شد میام میری و منتظرم میشی البته استثنا هم داره ها ولی اکثر مواقع گوش میدی و وقتی میام پیشت میگی مامان اوندی ؟ کلی برامون حرف میزنی با بعضیهاش کلی بهت میخندم مثلا چند شب پیش داشتم لباست رو ...
8 تير 1392
1